در دوران جوانیم، در 9 دانشگاه متفاوت از هفت ایالت مختلف، کار کردم. ممکن است بعضیها این را خوشایند بدانند و بعضیها آن را نشانه ضعف بدانند. اما من دوست دارم فکر کنم که در جستجوی رضایت شغلی و کیفیت زندگی کاری بودم. همه ما دوست داریم در مشاغل رویایی خود کار کنیم، چه کسی دوست ندارد؟
همه ما میخواهیم که بخشی از گروه همفکر باشیم که هر روز در کنار هم جمع میشوند که بخشی از سازمان، شرکت یا موسسهای هستند که تفاوتی در جهان ایجاد میکند. اگر شما فقط یک حقوق ماهیانه میخواهید، احتمالا این مقاله ایران مدیر را نخواندهاید.
رضایت شغلی فقط از عنوان شغلی شما یا خرج کردن حقوقتان ناشی نمیشود. شما احساس رضایت شغلی را وقتی درون خودتان دارید که در مکانی کار کنید که تغییری ایجاد میکند. وقتی که ارزشهای شما با ارزشهای کارفرمایان همسو شود، با همکاران خود در ارتباط باشید و از کارکردن برای سرپرست خود لذت ببرید. وقتی که شما بتوانید تغییری که ایجاد میکنید را در طی عملکردتان مشاهده کنید.
این به نظر دوست داشتنی است، نه؟
همانطور که در ابتدا اشاره کردم، من در چندین موقعیت شغلی مختلف کارکردهام، چندین و به دلایل مختلف مجبور به ترک هشت موقعیت اول شدم که همۀ آن دلایل به نحوی به رضایت شغلی و کیفیت زندگی کاری مربوط بودند.
فرهنگ شرکت در کیفیت زندگی کاری

در موقعیت شغلی اول، من از لحاظ پیشرفت حرفهای، خود را در محیطی کاملا متفاوت با دوره کارآموزی دیدم. من در یک مدرسه دولتی متوسط در شمال غربی اقیانوس آرام، کار ثبت نام را انجام میدادم. من قبلا عادت داشتم که یک ماهی بزرگ در حوضچهای کوچک باشم(فردی بزرگ و مهم در محیطی کوچک باشم) اما در آن موقعیت شغلی اوضاع جور دیگری بود.
در اصل، من موقعیتی را پذیرفته بودم، که از لحاظ سیاسی بسیار بیشتر از چیزی بود که من به آن عادت کرده بودم، من خیلی دچار مشکل شدم. این منجر به اولین درس من درباره درک فرهنگ شرکت (سازمان) شد. دانستن اینکه ارزشهای شما با ارزشهای کارفرمایتان تطابق دارد و اینکه شما متناسب آن شغل هستید برای رضایت شغلی و کیفیت زندگی کاری مهم است.
در این مرحله از زندگی، من ایدهای درباره اینکه چه سوال هایی باید در طول مصاحبه بپرسم تا به مفهوم «متناسب بودن» برسم، نداشتم. من یک جوان فارغالتحصیل حرفهای بودم و همچنین ازدواج کرده بودم و بر چالشهای اولیه استخدام شدن پیروز شده بودم. با این حال، من تعدادی دوست خوب در طول دو سال کار در این موقعیت شغلی پیدا کرده بودم و با صداقت میتوانم بگویم خوشحالم که این موقعیت را گرفتم.
استفاده از مهارتهایتان در محل کار
دومین موقعیت حرفهای من در مدرسهای کوچک، خصوصی و برای هنرهای لیبرال در غرب بود. من بخش خودم را اداره میکردم که معمولا برای کسی به سن و سال من نادر است و سرپرستم فرد فوقالعادهای بود. من دانش آموزانم را دوست داشتم و واقعا با همکاران و همسالانم ارتباط خوبی داشتم.
با این وجود، چرا من آن را ترک کردم؟ بعد از گذشت تقریبا چهار سال سومین دوره طولانی کاری در رزومه من در جلسهای با سرپرستم حضور داشتم و درباره تغییرات سریع و در حال شکلگیری در چند سال آینده بحث کردیم. سرپرست من، بسیار با من صادق بود و گفت «کریس، من به تو نمیگویم که بروی، اما تو باید درک کنی که ادارۀ اینجا بسیار اجرایی است. اگر میخواهی موفق باقی بمانی، باید با آن سازگار شده و بعضی تغییرات در آن ایجاد کنی». مدت طولانی به این قضیه فکر کردم و تصمیم گرفتم به دنبال شغل جدید باشم.
من متوجه شدم بخشهایی از شغلام را که واقعا از آنها لذت میبردم و در آن موفق هم بودم وظایف اداری (اجرایی) نبودند، بلکه بسیار ارتباطی و برنامه محور بودند. من اعتقاد نداشتم که مهارتهایم در عرصه اجرایی (اداری) نهفتهاست. میخواستم مستقیما کار کردن با دانشجو را ادامه دهم و برنامهها را مدیریت کنم.
اعتماد به سرپرستان خود
سومین موقعیت شغلی من در یک مدرسه دولتی کوچک در منطقۀ واشنگتندیسی بود. حقوق و وظایفم تقریبا مانند موقعیت قبلی بود ولی با عنوانی معتبرتر. حال، در این موقعیت، نکته جالب و خاصی که وجود داشت این بود که خواهرم به تازگی دختران دوقلو به دنیا آورده بود و محل زندگیش تا محل کار جدید من، فقط بیست دقیقه فاصله داشت. قطعا کشش خانوادگی میتواند عاملی برای گرفتن این شغل باشد و من بطور کامل 9 ماه در آن منطقه با خواهرم وقت گذراندم و لذت بردم.
با این وجود، همیشه چیزی پشت پرده وجود داشت که به نظر من مناسب نبود. و این به صداقت (اعتماد) سرپرستم برمیگشت. این رابطه از همان اول رابطهای متشنج بود. و من به اندازه کافی «موقعیتشناس» نبودم که بدانم دقیقا چه میخواهم به او بگویم که بیانکننده نگرانیهایم باشد. این آسیبزننده است و من حتی تا امروز مطمئن نیستم که کارم را به بهترین وجه انجام دادم. من چیزهای بسیاری درباره اعتماد و ارتباط از آن موقعیت یاد گرفتم. ولی این اتفاق هرگز دوباره برای من نیفتاد.
شغل مورد علاقۀ خودتان را بسازید
من از ویرجینیا، با کار کردن در یک موسسه شهری متوسط، راه خود را به شیکاگو پیدا کردم. شیکاگو برای من حکم خانه را داشت. و من از فکر کارکردن در شهر موردعلاقهام لذت میبردم.
من به درستی میتوانستم آن موقعیت را حفظ کنم و بیش از 30 ماه در آن بمانم زیرا فرصتی برای ایجاد تجربه کاری بود.
موقعیتی که برای آن استخدام شده بودم یک موقعیت جدید بود، من باید یک برنامه راهنمایی برای دانشجویانی که ساکن دانشگاه بودند، میچیدم. که این برنامه شامل مشاوره به سازمانهای رهبری(راهنمائی) دانشجو و سازماندهی همایشهای مختلف بود. برای آنچه که انجام میدادم بودجه و آزادی عمل خوبی دریافت میکردم.
دلیل اصلی ترک این موقعیت شغلی عدم حمایت همسرم بود که مردی کالیفرنیایی بود و به آفتاب و گرمای بیشتر علاقه داشت. استعفا دادن برای من بسیار سخت بود زیرا من در این موسسه تجربه خوبی داشتم. از دیدگاه کیفیت زندگی کاری و رضایت شغلی، از اینکه شانسی برای ایجاد شغل مورد علاقهام داشتم، هیجان زده بودم. و واقعا یک میراث را ترک کردم.
اما هنگامیکه شما درگیر زندگی زناشوئی میشوید، گاهی اوقات، فداکاری کردن برای رضایت همسرتان لازم است. او فداکاریهای زیادی برای شغل من انجام دادهبود. بنابراین من هم یک فداکاری برای شادی او انجام دادم.
تغییر، تغییر، تغییر
از یک شهر بادخیز، به آریزونا رفتم بدون اینکه شغلی برای خود دست و پا کرده باشم. من نزدیک به شش ماه را در موقعیتهای موقت گذراندم و از لحاظ تهیه محل سکونت روزگار سختی برای رسیدن به موقعیت شغلی مرتبط با رشتهام در دانشگاه بزرگ محلی داشتم. بنابراین من برای هر موقعیتی که حتی از راه دور واجد شرایط آن بودم درخواست دادم.
از اینکه در نهایت به عنوان هماهنگ کننده برنامه راهنمایی دانشجو استخدام شده بودم، بسیار خوشحال بودم. من مستقیما با رهبران مشاوره دانشجویی با حقوقی کمتر از آنچه که در شیکاگو داشتم، کار میکردم. این حقوق هم اجاره خانهام را پرداخت میکرد و هم آنکه واقعا از حضور سرپرست و همکارانم بهرهمند میشدم. این شغل رفتن به سفرهای شگفتانگیزی را برای من امکانپذیر کرد و من توانستم برنامه راهنمایی دانشجو را به حدی ارتقا بدهم که کسی قبلا ندیده باشد.
اما یک کلانتر جدید در شهر بود رئیس جمهور آنجا بود و به نظر میرسید که در حال انجام تغییرات اساسی در افق فکری شهر بود. اینطور نبود که من نگران امنیت شغلیام باشم اما از احتمال تغییر موقعیت جدیدم نگران بودم. و من در نهایت فهمیدم نزدیک به ده سال در شغلهایی مشابه بودم و زمان آن بود که به دنبال پایه بالاتر و ثبات بیشتری باشم.
توازن میان کار و زندگی

من فقط برای کارهایی به عنوان «مدیر» و «معاون مدیر» به کار گرفته شدم. من در یک مدرسه معتبر خصوصی در جنوب به علت نیاز به مسکن و نزدیکی بسیار ملموس به پیشرفت دانشجو و رفتار او وارد شدم. نظریۀ مورد علاقه من به نام «چالش و حمایت» بدون هیچ چالشی حمایت شد.
اما من کاملا از همکاران و سرپرستم بهره بردم. ما یک تیم قدرتمند بودیم و سخت کار کردیم، تقریبا خیلی سخت. من به عنوان معاون مدیر فرصتی برای نظارت به کارکنان داشتم و واقعا یک تیم ساختم. من این شهر را دوست داشتم و حتی شوهرم راهی برای پرداختن به رشتهای که بیشتر از آن لذت ببرد، پیدا کرد.
این موقعیت، یک موقعیت با مزیت زندگی در محل کار بود. من آپارتمانی شگفتانگیز، حقوق و مزایای عالی داشتم. من میتوانستم از کارت تغذیه خود برای خرید سیدی از کتابفروشی و همچنین غذاخوردن در رستورانهای محلی خارج از دانشگاه استفاده کنم. اما من بسیاری از شبهای آخر هفته را در بیمارستان و کنار دانشآموزانی که مست کرده بودند گذراندم و بیش از آنچه که سهمم بود با والدین تماس تلفنی برقرار کردم. در این موسسه آموزش عالی، تعادل اندکی بین زندگی و کار برقرار کردم. من تنها بعد از 18 ماه مقام بعدی خود را گرفتم.
فقدان ارتقای سمت
سرانجام من در جایی که دور از جنوب کالیفرنیا بود، در یک دانشگاه خصوصی کوچک در شهر بزرگ سن برناردینو مقام ارشد گرفتم. من بخش خودم را اداره میکردم، به کارکنان نظارت میکردم و ارتباط شگفتانگیزی با انجمن حرفهای رشته خودم پیدا کردم.
سرپرست من فرد جالبی بود. او به من استقلال و آزادی داد تا مهارت خودم را به نمایش بگذارم، نظرم را در مورد مسائل سطح بالاتر جویا میشد و هرکاری را که بتواند برای من فرصت ایجاد کند، انجام میداد. اوضاع خوب به نظر میرسید و من برای موقعیت دستیاری یا معاون مدیر مورد بررسی قرار گرفته بودم. این دلهرهآور بود.
پس از آن در سال 2008 سقوط بازار رخ داد و موسسه ما رنج فراوانی برد. مدرسه خصوصی با اخراجهایی روبرو شد و مدارس دولتی حکم مرخصی کارکنان را صادر کردند. من از اخراج شدن از موسسهام جان سالم به در بردم اما این حکایت همچنان ادامه داشت. در سال 2010، سرپرست من این موضوع را با من در میان گذاشت که هیچ امکانی برای ارتقای من نمیبیند جز اینکه کسی در مقام بالاتر استعفا دهد یا بازنشسته شود. از آنجا که ما اخیرا دومین دوره بازسازی کامل را در طی چهار سال اشتغال من پشت سر گذاشته بودیم، تصمیم گرفتم که به دنبال چیز دیگری باشم.
نکته اخلاقی داستان درباره کیفیت زندگی کاری
داستان من بیش از اینهاست، اکنون سال 2019 است. من در موقعیت شغلی فعلی خود رضایت شغلی و کیفیت زندگی کاری خوبی را پیدا کردهام. در حالیکه هنوز هم امکان پیشرفت به طور منظم وجود دارد، من دیگر مضطرب نیستم. من میتوانم مشارکتی با همکاران و سرپرستم داشته باشم به شکلی که هر روز به رضایت شغلی منجر شود. من احساس پایداری و موفقیت میکنم. میخواهم تا زمان فراغت (بازنشستگی) در این موقعیت و این موسسه کار کنم. به قول هیوی لوئیس و اخبار، « من در نهایت یک اقامتگاه پیدا کردم».
آیا از سابقه کار ماری پوپینز در آموزش عالی پشیمان هستم؟ نه. من چیزهای زیادی درباره خودم و اینکه در شغل خودم و برای دانشآموزان مفید هستم، آموختم. اما در اینجایی که الان هستم شادتر هستم و در هر صورت کیفیت زندگی کاری و رضایت شغلی بیشتری دارم.
بنابراین پیش بروید، در کارهای مختلف تلاش کنید. ببینید آنها چقدر مناسب شما هستند. سوال بپرسید. حرکت کنید. مشارکت کنید. و جستجوی خود را به سمت کیفیت زندگی کاری و رضایت شغلی هیچگاه متوقف نکنید.
آیا شما هم برای بهتر کردن کیفیت زندگی کاری خود تا این اندازه تلاش میکنید؟ لطفا نظرات خود را در مورد این موضوع با ما و کاربران ایران مدیر به اشتراک بگذارید.
منبع:
ایران، مدیر خوب میخواهد
